Email هفتگي Atish.org

1 תשרי 5771 ( ۱۸ شهريور ۱۳۸۹ , 2010 September 9 )
Home Page | درباره ما | ارتباط با ما | سوال از راو | حمايت مالي از ما | دريافت فونت | ارسال نظرات

شبات در مصر

Email To a Friend Print This Article
 
 
 
در زمان جنگ جهاني اول، تاجري به نام «ربي يوسف لِوي حَگيز» به وسيله واردات و فروش کاغذ، امرار معاش مي نمود. وي دو سال پس از خاتمه جنگ، براي خريد ميزان زيادي کاغذ، به شهر قاهره سفر کرد. يکي از دوستان او نيز، که يکي از دو برادر خانواده «ژيـليـمبِـر» بود، به همين منظور به قاهره رفته بود. اين دو تاجر، به منظور آنکه قيمت خريد کاغذ براي ايشان گران تمام نشود، تصميم گرفتند که به همراه يکديگر خريد کنند. ولي پس از خريد کاغذها، به مشکلي ديگر برخوردند و آن، تهيه واگن جهت حمل کاغذها به مقصد بود. زيرا در آن زمان، از واگن هاي باري، براي نيازهاي سربازان ارتش استفاده مي گرديد.
 
به هر حال، آن دو با تلاش فراوان، توانستند جواز يکي از واگن ها را که شب يکشنبه حرکت مي کرد، کسب کنند. به منظور آنکه تقدس روز شبات، خوار نگردد، آنان بايد تمام کاغذها را روز جمعه به درون واگن منتقل مي نمودند. شريک ربي يوسف، اين امر را بر عهده وي نهاد، و براي تکميل مقدمات، به شهر رفت. ربي يوسف هم با بار کاغذ به طرف ايستگاه قطار به راه افتاد. اما هنگامي که کاغذها به محوطه ايستگاه قطار رسيد، ساعاتي از ظهر روز جمعه گذشته بود، و به محض اينکه ربي يوسف خواست بار خود را به طرف ديگر ايستگاه منتقل نمايد، ماموران، راه را براي عبور سربازان و خودروهاي نظامي بستند. ربي يوسف که در رعايت شبات بسيار مقيد بود، از اين اتفاق بسيار نگران شد، زيرا ديگر حتي اگر راه را هم باز مي کردند، ديگر فرصت کافي نمانده بود تا تمام بار را پيش از آغاز شبات، وارد قطار نمايند. بنابراين وي به ارابه چي خود گفت که بار را تا شب يکشنبه روي زمين نگاه دارد.
 
ولي ارابه چي با اين امر مخالفت نمود، زيرا قرار دادن اجناس در آن محوطه، خلاف قانون بود. ربي يوسف هم بدون اينکه ناراحت شود، از او تقاضا کرد که حداقل تمام اجناس شريکش را تا حد امکان، قبل از ورود شبات، به قطار وارد کند، و بار کاغذ خودش را هم در رودخانه نيل، که در نزديکي ايستگاه بود، بريزد! 
 
ارابه چي از اينکه ديد يک يهودي مانند ربي يوسف، حاضر است براي رعايت تقدس شبات، تا اين حد فداکاري کند و حتي از اموالش بگذرد، بسيار متعجب شده بود. اما با کمال تاسف به ربي يوسف گفت: «ولي متاسفانه اين کار هم خلاف قانون است!»
 
در اين لحظه، ربي يوسف، روي خود را به آسمان بلند کرد، و از ته قلب با حدا صحبت کرد: «حدايا! کمکم کن! من نمي خواهم شبات را خوار کنم. ديگر فرصتي باقي نيست، و من حتي حاضرم از اموال خود بگذرم. تو خود راه چاره اي برايم فراهم کن!»
 
پس از آن، روي خود را پايين آورده به اطراف نگاه کرد ...
 
ادامه دارد ...
 
 
تحريريه آتيش

بازدید: 232

نوشته شده در تاریخ : ۱۳۸۷/۹/۱۸

Email to a Friend Print This Article
نام - الزامي  
نام نمايش داده شود
       
E-mail - الزامي 
 
E-mail نمايش داده نمي شود
 
 
0


کليه هزينه اين سازمان از طريق کمکهاي مردمي تامين مي گردد. شما نيز مي توانيد در اين راه ما را ياري نماييد.








درباره ما | ارتباط با ما | ارسال فايل و مقاله | حمايت مالي از ما | دريافت فونت | ارسال نظرات
CopyRight © atish.org 2006-2008 All Rights Reserved.
عضويت در atish

Add me in I'm out